قاصدک

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 8 جولای 2013

قاصدکِ آمد و گل نیلوفری که نماد تداوم حیات بود، را بدستم گذاشت و خودش مثل یک‌ رویا رد شد و رفت. گلِ نیلوفری بعد از اندی پژمرده شد. دوباره قاصدک را در رویا‌هایم جستجو کردم تا بیابم و راز تازه‌گی گلِ نیلوفری را از او بپرسم. بپرسم که چطور دوباره این گل تازه خواهد شد؟
قاصدک رفته بود؛ هیچ وقتی برنگشت. شاید گلِ نیلوفری در دستان او تازه می‌شد و بدون او میمرد. منم بی‌ او خواهم مرد. تداوم حیات در دستان قاصدک رویایی بود که رد شد و رفت

پدر روز‌ات گرامی‌باد

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 23 می 2013

549503_2365097862969_1559694898_n

جامعه ای سنتی افغانستان کودکی را در خود پرورانده بود که دوران کودکی را بی مهر پدر زیسته بود و به دور از چشم برادراش برای کسب معرفت اسلامی کوشیده بود. شوق زندگی در سر داشت و بیرون از مرز های افغانستان فکر میکرد. خرد و دانایی را منشاء زیستن می دانست و همین باعث شده بود، خیلی زودتر مرزهای جهل را تا به قلمرو علم و معرفت بپیماید.

بیرون از مرز جهل و ستم، در شهر کویته، این جوانِ با قد بلند و لاغر، نامی به هم زد و سر زبان های مردم افتاد. او با عزم قوی و اعتماد به نفس بالا راهنمایی مردم برای رسیدن به کشورهای همسایه شد.کارگران غریب بعد اسم مقصد شان، تنها نامی که به ذهن داشتند، محمد عیسی بود.

هر چند برای او مرز معنی نداشت و مرزها را در هم می شکست و برای لقمه نانی، بجای بستن نان و خورجین به پشت، قالین بست و پول گرفت. به مرزهای جهان مدرن رفت و قالین سرخ مشهد زیر پای مردم جهان مدرن پهن کرد و در بدل علم آموخت؛ زبان آنها را ضرورت برای کسب بیشتر علم دانست و در کنار مشغولیت هایش زبان آموخت و زبان بود که راهش را به کمیته سویس در پشاور پاکستان باز کرد و او سراغ آموزه های تخصصی رفت؛ ویترنری آموخت.

روزگاری در زادگاهش آموختن، کفر بود ولی بعد از مدتی که به زادگاهش برگشت اورا همه احترام کرد و داکتر خواند.

محمدعیسی دل به دختر ماما بست و درخواست شریک شدن در شور و شوق شاهدخت لعلچک را به او داد. دختر مامایش در آرزوی زندگی مشترک رخت بست و راه لعلچک را تا بلقسان پیمود.سالی کنار هم شور زندگی سر و شوق زندگی زمزمه کردند تا کودکی را به دنیا تحفه داد و کودک اسم از زیبایی مادر وام گرفت و پدرش او را منوچهر خواند.

منوچهر در ادامه شور و شوق زیستن پدر و مادر همراه شد و با مهر پدر زیست و مهربانی مادر به دل بست. سالهای گذشت و در شور و شوق زندگی پسر عمه و دختر ماما، ذکریا، فاطمه و افضل نیز شامل شد.

پدرم همیشه قامت از استواری، توانایی و اعتماد به‌نفس بود. آیده‌ال ترین فرد در نزدگی‌ام. پدر همچون دوست مرا در گذر زمان مدد رساند و تلاش کرد تصامیم‌‌ام را خودم بگیرم و همین باعث شده بود که خودم برای خود زندگی کنم.

پدر! دوست‌ات دارم. تشکر بابت‌اینکه گذاشتی برای خودم زندگی کنم.

 

مادر

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 14 می 2013

شاهدختِ در میان لاله‌زاران و نیزارِ لعل‌چک می‌زیست که از شور و شوق زیستن‌اش خورشید به وجد می‌آمد. لب‌خندِ، همیشه در گوشه‌یی لب‌اش لاله‌زاران لعل‌چک را در قید حیات زنده نگه داشته بود. میان مزرعه‌ها، صدای پرطنین اش به کوه‌ها و تپه‌های لعل‌چک میچید. و حضور دختران قریه را کمرنک می‌کرد. زمزمه‌های افسونگرش،که همطراز آبی میرزا بود، دل پسر عمه‌اش را ربرد و عاشق شد. پسر عمه درخواست شریک شدن در لب‌خند و شور و شوق زندگی را به شاهدخت داد و شاهدخت رخت بست و در آرزویی زندگی مشترک از میان لاله‌زاران و نیزار لعل‌چک به بلقسان رسید.
هنوز زود بود تا جرعه نامش به گلویی دختران دهِ بلغزد ولی آن زیبایی و قد رسایش بود که بر زبان‌ها همچون آیات الهی جاری می‌شد و دختران ده از تعریف زیبایی و صدای پر طنین اش کلمات کم می‌اورند.
سالی در کنار هم گذراندند و شعر عشق زمزمه و شور زندگی چند برابر کردند و ثمره اش کودکِ بود که با دیدن روی ماه‌گونه مادر، بهشتی شد و نام از زیبایی مادر وام گرفت و پدرش او را منوچهر خواند.
مادر! ای شاهدخت لعل‌چک روز ات گرامی باد. شور و شوق بر زندگی‌ات و لبخند بر لبانت

بدون دیدگاه دسته‌بندی : اجتماعی

خوش‌بوی تن‌ات

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 26 مارس 2013

همرای متن فردا

دو روز است نفسهایم چیزی گم کرده؛ احساس گرم و خوشبوی تن‌ات را که در لباس‌هایم می‌پیچید و نفس هایم را تازه نگه می‌داشت. آن لحظات با تو بودن و قدم‌زدن را اشتباهً زیر باران تکرار کردم؛ در کنارم نبودی ولی میخواستم آن لحظات را دوباره زندگی کنم. مثل که آن احساس گرم و خوش‌بویی تن‌ات را باران با خود میان خاک فرو برد. نمیدانم! شاید روزی مثل لاله‌های نوروز سر از خاک برگشاید و جهان در تماشایی گلِ از احساس و خوش‌بوی تن‌ات محو گردند ولی می‌ترسم تا آن وقت من در جستجو آن خوش‌بو زیر خاک روم و با خاک یک‌سان شوم. نفس‌ام تنگ می‌شود در این هوای بارانی؛ هر وقتی قطره بارانی را روی دستم احساس می‌کنم، دستانت را به یادم می‌آورد که هر فشار دادن‌اش توان زیستن میداد. میخواهم دوباره دستان‌ت را میان دستانام احساس کنم و نفس بکشم، نفس بکشم. میخواهم دوباره احساس گرم‌ات را در رگ‌هایم حس کنم. میخواهم دوباره نفسهایم را با خوشبوی تنات تازه نگه دارم.

روزنه هنر

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 4 فوریه 2013

quetta

کویته؛ شهری که دیوار هایش به دست صاحبان دین الهی فرو ریخت و روزنه هایش  نیز متروک و ویران گشت. هنوز آسمانِ شهر، بغض اش را همچو صوتِ باران دلپذیر به تارهای دمبوره می پیچاند و صدای دلنشین و غم انگیز دمبوره به دل های پژمرده این قلمرو، توانایی بُرس کشیدن و نقش بستن میدهد و دستانی از لابلای خاک این شهر به نقاشی می پردازد؛ ویرانی ها را ثبت میکند. به دنبال آن دستانی دیگری نیز به ثبت کردن ویرانی ها و فرو ریختن های دیوار ها می پردازد و لحظات غم انگیز این شهر را با قلم های نظیف شان در صحفات تاریخ می نگارند. آری! روزنه هنر تا حال در بین دیوار های ویران شده و متروک این شهر دیده میشود و تنها میتوان این شهر را از دید هنر نگاه کرد و بس.

بدون دیدگاه دسته‌بندی : اجتماعی

قبرستان

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 2 فوریه 2013

قبرستان؛ تفریح‏گاه و آرامش‏بخش بود. هر از گاهی به یاد سخنان معلم ام می افتادم که میگفت: “برای شکستن غرور کاذب به قبرستان بروید و آنجاست که غرور‏های کاذب تان می‏شکند و قلب تان را با آرامش آراسته می‏سازد.” و من‏هم میرفتم قبرستان و ساعت‏ها آنجا می نشستم تا مبادا زره غروری در من باقی بماند ولی وقتی از آنجا حرکت میکردم هیچ تغییری در خود حس نمی کردم ولی باز هم میرفتم چون آنجا تنها تفریح‏گاه شهر بود. آنجا همه چیز بود: مرده‏ها،‌بازی، ورزش و دختران که در سر قبر پدر و برادر‏ش به طرفت با چشمایی نگران شان، عمیق نگاه میکرد. من‏هم به چشم‏های شان آنقدر دقیق می‏نگرستم تا آبدیده های که در غم پدر و برادرش ریخته بود، را ببینم ولی هیچ روزی نشد که در چشمان دختران آن شهر اشک غم ببینم. باز به تفریح‏گاه میروم. به دیدن اشک های غم میروم که در سوگ پدر و برادر ریخته شده.

بدون دیدگاه دسته‌بندی : اجتماعی

فصل دیگر

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 8 دسامبر 2012

فصل دیگر؛ شاید بتوان گفت که فصل دیگر سال؛ ولی برای من، تغییر فصل روزگارم بود. روزگاری که زمانی فصل اش تغییر کرده بود و مثل گرمایی تابستانی مرا می سوزاند و زیر پای اش می فشرد تا روح الهی-داده را از وجودِ گندیده ام بیرون براند. ولی این وجودِ گندیده چنان مقاوم بود که روح را زنده نگه داشت و فصل روزگار را از سر خود راند تا باشد ندا و پیامی برای آفریدگار عالم که چی سخت آفرید این وجودِ گندیده را و چقدر شائسته یی آن روح که دمیده بود.

آری! آن فصلِ روزگار را از سرش راند و فصلِ دیگری فرا رسید؛ فصلِ از خیالها و رویاهای دیرینه؛ این فصل زیباست؛ فصل است که در خیال هایم، آنرا را زیسته ام و در خواب هایم آن را به رویا دیده ام. این فصل زندگی است. زندگی واقعی.

2 دیدگاه دسته‌بندی : اجتماعی

گرامی داشت از روز محو خشونت علیه زنان

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 29 نوامبر 2012

 

آی سوختم! آی سوختم! فریاد بیشتر و بیشتر شد و ما هم رفتیم که خدای نکرده خانه همسایه سوخته باشد، ولی آنجا خانمی را دیدیم که از زیر لگد شوهرش داد میزد و میگفت آی سوختم! آی سوختم!.
او از لگد های که برسرش فرود می آمد داد نمی زد،او از تحفه شوهرش که در روز محو خشونت علیه زنان برایش هدیه داده بود، فریاد میکشید. از آب جوش که سرش انداخته بود، فــــــریاد میکشید.و ما امروز روبین های بنفش به سینه بسته ایم تا روز محو خشونت علیه زنان را گرامی بداریم.

بدون دیدگاه دسته‌بندی : اجتماعی

صبحِ کابل

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 19 نوامبر 2012

ساعت پنج صبح با لگدِ دوستت بلند میشوی و بی درنگ حرکت میکنی طرف حمام تا کمی دست به سر و رویت بزنی. هوایی سرد صبحگاهی به سرعت ات می افزاید تا اینکه در چند دقیقه یی خود را در فضای گرم حمام میابی؛ حمــــــــــام

بعد از بیست و پنج دقیقه حمام را ترک میکنی و با سرعت راه می افتی طرف اتاق؛ دور و برت میبینی، همه ساکنن شهر در حال رفتن به وظیفه و کار شان هست ولی تاحال نانوایی محل باز نشده و نانی نه پخته. بهِ آن که سری بزنی به راه ات ادامه میدهی و داخل کوچه میشوی که بوی متعفن با نسیم صبحگاهی به مشام ات میخورد. بوی متعفن خیلی بدتر از معمول. این شهر من است با پشتبان جهانی و ابر قدرت دنیا. اینجاست که صبح هم نمی توانی هوای پاکِ را احساس کنی. همه اش گند است. گندِ که ما هم به آن معتاد شده ایم. ما ساکنین شهر گندیده ایم و خود نیز گندیده.

عکس از آقای نسیم انصاری

2 دیدگاه دسته‌بندی : اجتماعی

یک انیس

نوشته شده توسط منوچهر طاهریان در 17 سپتامبر 2012

روی بالکن بود- نه در صحن دانشرا بود که چشم ام به چشمان درشتِ آرام و افسونگرش پناه برد. غرق می شدم، چشمانش مرا به خود می کشید و در خود شیفته می میکرد. ترسیدم! واقعا، چشمانم را بستم و دوباره به او نگاه نکردم؛ میدانستم که دوباره مرا به خود می کشد.

چشمانش هرگز از یادم نرفت؛ روز و شب، در بیداری و خواب همرام بود و هرگز مرا تنها نگذاشت. هر وقتی با چشمان باز و بسته چشمان او جلویم متجسم میشد. چند روزی چنان برای فراموشی آن چشمان آهو مانند و افسونگر تلاش کردم که در ذهنم حک شد و روز بعد مرا به دیدن چشمان زیبایش واداشت که مثل روزهای قبل چنین آرام و افسونگر بود ولی این بار حس میکردم مرا سر زنش میکند. سرزنش برای اینکه تنها من(چشم) در وجود این دختر-نه فرشته نیستم.

آن روز لباس سرخ رنگِ که با گلهای نیلوفر آراسته شده بود، بر تن داشت. زیبایی او روی لباس هایش نیز تاثیر گذاشته بود. شاید مثل گلهای نیلوفر لباس اش را آراسته بود. اندام اثیری و باریک او بیشتر مرا به خود شیفته میکرد. او رویایی بود-نه آسمانی بود. چشمان درشت و افسونگر، صورت مه آلود، لبان مایل به گلابی رنگِ مملو از عشق، اندام زیبا و باریک، و لبخند او بیشتر اورا فرشته یی رویاهایم قلمداد میکرد. شاید او فرشته بود. فقط من او را میدیدم.

چند مدتی بود که فقط او را میدیدم و او را درخود حس میکردم. میدانستم من در پشت آن چشمان افسونگر و این روزها، متعجب اسیرم. چشمان که میگفت مرا لمس کن. با لبان مملواز عشقم خودت را سرشار از عشق کن. ولی من هرگز تصور نمی کردم که او را لمس کنم. او بیشتر از آن آسمانی بود. می ترسیدم که با لمس کردن من، از پیشم برود. می ترسیدم که زیبایی صورت او با دستان معمولی یک انسان مثل من، از بین رود.

او با آدم های دور و برش فرق داشت. زیبایی او زیبایی آسمانی بود. شاید با لمس کردن من او نیز معمولی میشد که هرگز من نمی خواستم او مثل آدم های دور و برش باشد. مطمئین بودم؛ اب که او برای شستن دست و صورتش استفاده میکند، از این آب های معمولی نیست. شاید  آب های بهشت باشد. شاید او هم حورِ از بهشت بود. شاید زیباترین حور بهشت بود.

ادامه….